Thursday, November 26, 2009

بعضی از این فرشته ها هم کرم دارند ها

خار خار دو فرشته هم نهشت
تا که تخم خویش‌بینی را نکشت

این بیت از مثنوی در داستان هاروت و ماروت اومده که تو مثنوی خونی دیشب خوندیم و انصافن فهمیدن منظور مولوی سخت بود. بعضی از بچه ها هم گیر داده بودن که حالا خیلی مهم نیست معنی تک تک بیتها رو فهمیدن اصلش اینه که منظورش رو بفهمیم. ولی من فکر می کردم که بابا مگه مولوی ته حرفش چیه آخوند بوده دیگه همه میدونیم چی میگه اگه به این ویژگیهای ادبی هم نپردازیم دیگه به چه دردی میخوره مثنوی خوندن؟ ... خلاصه آخرش درآوردم. معانی که در دهخدا اومده خیلی دردی رو دوا نکرد ولی در فرهنگ معین خارخار رو به معنای خارش و خاروندن معنی کرده بود یه کم به وجه ناتورئالیستی ادبیات مولوی که توجه کنیم معنی بیت درمیاد:

دو تا فرشته – هاروت و ماروت – تا تخم خودبینیشون رو تو زمین نکاشتن کرمشون نخوابید!

داستان هاروت و ماروت خلاصش اینه که اینا دو تا فرشته بودند که هی به خدا گیر میدادند که ما رو بفرست زمین تا با اتکاء به عصمتمون زمینیان رو هدایت کنیم خدا به اونها اختیار و شهوت داد و فرستادشون به زمین ولی هنوز شب نشده هم شراب خوردند هم آدم کشتن و هم زنا کردند و به خاطر همینم خدا اونها رو در چاهی در بابل زندانی کرد زنی رو هم که اونها عاشق بهش شده بودند مسخ کرد به صورت ستاره ای در آسمون در اومد که همون سیاره ی زهره (=ناهید=ونوس) باشه. این داستان کمابیش به همین صورت در تمام ادیان ابراهیمی اومده و خوب تقریبن معلومه که از افسانه های بابلی سرچشمه گرفته.

چیزی که جالبه در بعضی منابع که ما دیشب به صورت تصادفی تو اینترنت دیدیم اشاره شده که این دو واژه با اسم دو فرشته (امشاسپند) اهردات و امردات (خرداد و مرداد) در اوستا هم ریشه هستند که البته درستی و نادرستیش رو من نمیدونم.

Monday, November 23, 2009

چهره ی سانسور نشده ای از ایشتار

تندیس دیگری از ایزدبانوی ایشتار، ریشه ی احتمالی واژه ی الشتر که همانطور که اینجا هم گفتم در یک دوره ی زمانی در بخشهای مختلف امپراتوری ایران به نامهای گوناگونی شهره بوده. فکر کنم این تندیس از اونی که در ورودی الشتر نصب شده خیلی هنرمندانه تر ساخته شده که البته تا حدودی قابل درک هست


منبع: شب های بی سحر

پ.ن. عکسها و اطلاعات بیشتر در این زمینه در اینجا و اینجا

Sunday, November 22, 2009

حکایت دل و بند تنبان

“... به سن و سال تو که بودم دلم را بند تنبانم گره زدم که گم نشود اما غفلت کردم؛ وقت قضای حاجت، تنبان پایین کشیدم و دلم به مستراح افتاد ... عمری است که سر در چاه مستراح کرده ام و به دنبال دلم می گردم ...”

بخشی بود از دیالوگی بین شعذب خزانه دار و خواستگار دخترش در سریال معصومیت از دست رفته که به نظرم از اون سریالهای کشف نشده ی سیما بوده. اگرچه تعریفش از عشق و معصومیت ممکنه با تلقی ما فرق داشته باشه ولی گفتگوها و بازی ها به نظرم خیلی جالبه و همینطور روند قصه و شخصیت پردازی زنان که داوود میرباقری تبحر ویژه داره در این کار

Saturday, November 21, 2009

عکس آن میخک قرمز در آب

هشدار: این یک پست طولانی است!

در این پست قصد دارم نگاهی داشته باشم به یکی از شعرهای سهراب سپهری. این توضیح لازم است که این تفسیر از این شعر به هیچ روی قطعی و حتمی نیست و تنها نگاهی است از دریچه ای خاص و باز به این معنی هم نیست که این نظر مورد تأیید من است اگرچه انکار نمی کنم مطالعه ی این دیدگاه را دوست دارم. ابتدا شعر را بخوانیم با این توضیح که ساختار شعر در متن اصلی ممکن است مقداری متفاوت باشد ولی تفسیر من با خوانش زیر بهتر فهمیده می شود – در ضمن اگر با متن اصلی کمی متفاوت است ببخشید متأسفانه در زمان نوشتن این مطلب به منبع مورد اطمینانی دسترسی نداشتم:

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید
عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده ی تابستان بود
پسر روشن آب
لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید
آمد آو را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد
دل او پشت چینهای تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی
همت کن
و بگو ماهی ها
حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

تفسیر شعر را بر این مبنا می گذاریم که سهراب نگاه مثبتی به سنت دارد آدم واپس گرایی نیست ولی همانطور که در مورد این غزل شکسپیر هم گفتم لزومی هم نمی بیند برای گریز از دست سنت دست و پا گیر، همه ی زیبایی ها آن را هم نابود کند. شعر پر از حسرت و افسوس است. از یک حوض خالی شروع می شود. کمی به گذشته برگردید وقتی که در خانه های حیاط دار زندگی می کردیم. من به خوبی به یاد دارم در حیاط خانه ها حوضی بود که پر از آب می شد. مصالح و ساخت وسازهای نوین همراه با شکل جدید کار و زندگی باعث شد این حوضها به مرور زمان فراموش شوند. هنوز آنجا بودند ولی خالی از آب و سرانجام به کلی نابود شدند. شاعر سر حوض می رود تا عکس تنهایی خود را در آب ببیند ولی آب در حوض نیست. تنهایی رمزی است از وحدت هستی با خدا. خدا تنهاست چون یکی است عکس تنهایی در آب همان شناخت آدمی از خداست که به واسطه ی الهام گرفتن معماری های سنتی از آموزه های چندهزار ساله ی خداپرستانه در معماری ایرانی ریشه دوانده. شاعر معتقد است آن معماری او را به خدا پیوند می داده به واسطه ی آب. تنهایی در ضمن هم به تنهایی شرقی اشاره دارد هم به تنهایی آدمهایی مثل سهراب که نه از این ور بام افتاده اند نه از آن ور تنها مانده اند آن وسط ... برداشت دیگر می تواند این باشد که به دنبال کشف خود است.

چه شد که آب از حوض رفت؟ بر خلاف ادعای مدعیان، تقصیر درختان نیست. درختان را بخوانید همسایگان درخت، بیگانگان و کسانی که هر یک به نوعی بخشی از فرهنگ را به تاراج بردند؛ اینها نیست. یک فرایند طبیعی است که در نتیجه ی شکسته شدن حصار حوض و جاری شدن آب بر لب پاشویه – همان در رو یا راه فرار – رخ داده است. پس شاعر باور دارد که از این راه گریزی نیست اگرچه دوست نداشته چنین پیامدی را ولی آن را پذیرفته است.

پیام اصلی ولی اینجاست: همان حسرت تلخ. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب یعنی جانمان به خطر افتاد به درک؛ برق از پولک ما رفت که رفت یعنی زرق و برقمان هم دیگر چنگی به دل نمی زند – این معنا اشاره به فروپاشی ایران هم دارد جان و مالمان بر باد رفت اگرچه شاعر به طور خاص به ایران نگاه نمی کند او بیشتر به حوزه ی فرهنگی هندی آریایی به طور یکسان نگاه می کند همانطور که صادق هدایت هم – ولی اینها مهم نیست از دید شاعر این مهم است که که ماهیان عکس میخک قرمز را در آب نمی بینند. انتخاب میخک هیچ دلیل خاصی ندارد جز اینکه احتمالن این گل در زمان جاری شدن شعر بر زبان شاعر سر حوض بوده. ولی مهم این است که ماهیان خود میخک را نمی شناسند شناخت آنها از میخک نور قرمزی است که از او می بینند که این نور را به واسطه ی آب می دیده اند و دلشان به آن خوش می شده. میخک نماد بهشت است. این رمز آنجا گشوده می شود که شاعر می گوید روزنی بود به اقرار بهشت.

چرا اگر باد می آمد دل میخک پشت چینهای تغافل می زد؟ اگر نبود واژه تغافل می گفتم این فقط یک توصیف زیباشناسانه از واقعیت چین چین شدن آب در اثر باد است ولی چرا تغافل؟ این واژه قلب سهراب شناسی است. در دیدگاه سپهری – وبسیاری از خداباوران ایرانی که به حکمت خسروانی گرایش دارند – در بهشت بودن انسان همان نا آگاهی او بوده؛ کودکان هم به همین دلیل مورد توجه اویند چون از همه چیز بی خبرند از زندگی لذت می برند همیشه می گوییم برای کودکان دنیا بهشت است. در صدای پای آب هم در وصف بزرگ شدن و به زمین آمدن از بهشت به صورت توأمان دنیای کودکی – و بهشت – را اینگونه توصیف می کند: باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود – یعنی اگر دانایی را نور بدانیم این باغ در طرفی بوده که نور دانش نمی تابیده. زرتشت نیز آمدن انسان به زمین را برخلاف دینهای ابراهیمی نه در نتیجه ی گناه بلکه در نتیجه ی زندگی کسالت آور در بهشت دانسته. او می گوید که انسان خواست بداند و با دانش خود به نبرد چالشهای زمینی برود. بنابراین تغافل همان صفت بهشت است. باد آرامش ماهیان را بر هم می زده همانگونه که آرامش آدمهای سنتی در نتیجه ی ورود اخبار مدرنیته تکان می خورد و باورشان از بهشت خط خطی می شد.

همینطور مهم است که بخوانیم عکس میخک قرمز در آب. یعنی آنچه ماهیان – بخوانید مردمان شناور در فرهنگ چند هزار ساله – از بهشت می دانند یک تصویر است که در معماریشان نیز حلول کرده یعنی معماری باغ و سرای ایرانی؛ بازارها، شهرها و ... همان که بر باد می رود بر باد رفته است به اشتباه فدای مدرنیته شده است نه مدرن شدیم نه ایرانی ماندیم آنچه از مدرنیته باید می آموختیم نیاموختیم و آنچه از سنت باید حفظ می شد حذف شد. از سوی دیگر اینکه ماهیان جذب عکس میخک قرمزند نشان می دهد که شاعر اصرار ندارد به ما تأییدی از وجود بهشت در واقعیت ارائه دهد.

از اینجا به بعد شاعر می شود همان سپهری نقاش می شود سفیر ماهیان مرده، فرهنگ رو به موت، میهن در حال فروپاشی خودش در باغ جهان. او می رود تا خدا را بیابد و به او بگوید که فرهنگ مردمانش خالی از روح خدا شده است – این مفهوم خدا را با مفهوم خدای حاضر در ادیان ابراهیمی اشتباه نگیرید اگرچه ممکن است هر دو یکی باشند - . این برداشت از آب به معنی روح جاری در فرهنگ و تاریخ در شعر سهراب کلیدی است که بهترین نمونه ی آن شعر معروف آن با آغاز «آب را گل نکنیم» است ...

Wednesday, November 18, 2009

آهار عشق

شیشه ی نازک این پنجره ها
یاد من می آورد قلب تو را
آجر بی رنگ دیوار حیاط
با دلم می گوید از آهار عشق
آینه اما حدیثی دیگر است
صورتی بشکسته و چشمان زرد
ناگهانم با صدایی خسته گفت
آه! من دیگر از چشم زمان افتاده ام

Sunday, November 15, 2009

درآمد تیغ و سر را درربود

آخرش رفتم مثنوی خوانی همش فراری بودم ولی این بار هرطوری بود رفتم و البته خیلی با تصور من تفاوت داشت و خیلی هم خوب بود یعنی اینطوری نبود که تعریف و تمجید باشه همه جور بحثی در مورد تمام مفهومها شد و خیلی برای همه خوب بود منم کلی چیز یاد گرفتم. یه شعری از مثنوی خونده شد که بخشی از اون اینجاست:

پیش از عثمان یکی نساخ بود
کو به نسخ وحی جدی می‌نمود

چون نبی از وحی فرمودی سبق
او همان را وا نبشتی بر ورق

پرتو آن وحی بر وی تافتی
او درون خویش حکمت یافتی

عین آن حکمت بفرمودی رسول
زین قدر گمراه شد آن بوالفضول

کانچ می‌گوید رسول مستنیر
مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر

پرتو اندیشه‌اش زد بر رسول
قهر حق آورد بر جانش نزول

هم ز نساخی بر آمد هم ز دین
شد عدو مصطفی و دین بکین

مصطفی فرمود کای گبر عنود
چون سیه گشتی اگر نور از تو بود

گر تو ینبوع الهی بودیی
این چنین آب سیه نگشودیی

تا که ناموسش به پیش این و آن
نشکند بر بست این او را دهان

اندرون می‌سوختش هم زین سبب
توبه کردن می‌نیارست این عجب

آه می‌کرد و نبودش آه سود
چون در آمد تیغ و سر را در ربود

...

نکته ی مهم اینجاست که این دقیقن مطابق با نقلی هست که در این کتاب اومده و نشون میده برخلاف ادعاها بیشتر تصاویر و روایتهای کتاب منطبق بر واقعیتها است دست کم از دید مولوی که میدونیم در واقع اصلن فقیه هم بوده. کلی هم بحث شد که این ناموس در اینجا یعنی چه؟ اونقده معانی مختلف داره از قرآن بگیر تا خودبینی و ...

Sunday, November 08, 2009

حق خود بودن

میرحسین موسوی بنا به باور گروه بزرگی از ایرانیان از جمله من رئیس جمهور قانونی ایران است. با توجه به دعوت اخیر در وبلاگستان بنا بر اعلام حمایت از میرحسین لازم دیدم موضع خودم رو اعلام کنم:

- ما به میرحسین رأی دادیم نه به خاطر اینکه به صورت صددرصدی به او اعتقاد داشتیم این یک انتخاب بود اگرهم او رئیس جمهور میشد انتقادات ما ادامه داشت که شاید به همین خاطر به او رأی دادیم که او را چون خاتمی انتقادپذیر می دانستیم. نگاه ما یا همه یا هیچ نیست. این گروه مقابل است که همه چیز را یک وصفر می داند دوست یا دشمن، یزید یا امام حسین، خودی یا غیرخودی، فقیر یا غنی ما اینطور فکر نمی کنیم نه رأیمان به میرحسین اعلام همفکری با اوست نه پشتیبانیمان از رأیمان اعطای اختیار صددرصدی به او

- میرحسین ولی چه خوبیهایی دارد؟ مهمتر از همه اینکه او خودش است او نه برای خوشایند سکولارها و تحریمیها نقش بازی کرد نه برای مصلحت نظام عقب نشینی کرد او یک خط ساده ی یکنواخت است فراز و فرود چندانی ندارد ساده است ساده زیست است اما فیلم بازی نمی کند برای آنکه ثابت کند شکل مردم است خودش را خاکی و بوگندو نمی کند، در هر سخنرانی داد نمی زند آی مردم من رو ببینید مثل شما هستم. او فقط خودش است و همین را ما دوست داریم چون مشکل همه ی ما همین است ما می خواهیم خودمان باشیم این را بفهیمد به ما دیکته نکنید که باید این باشید و آن باشید

- حرف زدن میرحسین هم جالب است او سخنران قهاری نیست حتی تون صدایش هم خیلی گیرا نیست میتواند اهورایی ترین شعرها را همانطور بخواند که چیپترین بیانیه های سیاسی را ولی خوبیش اینجاست که شکل خودش است شکل مردم است من خودم هنوز که هنوز است در جاهای مهم صدایم می لرزد گاهی بغضم وسط یک حرف مهم می ترکد به ویژه وقتی طرف مقابلم یک سخنران حرفه ای یک دروغگوی بالفطره باشد و مرا به ببندد به رگبار اتهام به پت پت و من من می افتم او هم مثل من بود مانند من است میرحسین همانطور که هست حرف میزند. حرف زدن میرحسین یاد یک دوست قدیمی را در من زنده می کرد ناصر فرزین فر که داستانهای ساده اش را ساده می خواند و همین بود که بخش داستان خوانی او را در نشستهایمان به دوست داشتنی ترین بخش برای من تبدیل کرده بود.

- سرانجام اینکه او ریگی به کفشش ندارد دستش در خورجین کسی نبوده از توبره ی حکومت بهره ای نبرده که اگر اینگونه بود رئیس جمهوری منصوب فعلی در مناظره اش از افشا کردن آن دریغ نداشت

دست آخر اینکه ما از میرحسین انتظار زیادی نداریم او ما را نفروخت و از حق ما نگذشت از او سپاسگزاریم کاری به عقاید مذهبی و سیاسی او نداریم. ما می فهمیم که شما او را در خانه حبس می کنید تا جار بزنید ترسو است ما انتقادهای خود را به او داریم ولی گول بازی های شما را هم نمی خوریم.

Saturday, November 07, 2009

خدا؟! هستی؟

یکی از دیالوگهای زیبای سریال امام علی:

قطام: خدایا یک سیب سرخ برای حارس ...
(دستش به پشت پنجره می رود و با سیب سرخ بر می گردد)
حارس: بخورم؟
قطام: نه

قطام: خدایا یک سیب سبز برای حرس ...
(دستش به پشت پنجره می رود و با سیب سبز بر می گردد)
حرس: بخورم؟
قطام: نه

قطام: خدایا یک خنجر هم برای خودم می خواهم
(دستش به پشت پنجره می رود و با خنجر بر می گردد. خنجر را از غلاف بیرون می کشد)
حالا سیب سبز و سرخ مال خودم است
(سیبها را می گیرد)
دیگر به خدا احتیاجی نیست بپر پایین

Wednesday, November 04, 2009

قصه های شب بچه هامون رو که نمیتونید سانسور کنید

گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام
و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌ دار است
با ریشه چه می‌کنید؟

گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرنده‌ای
پرواز را علامت ممنوع می‌زنید
با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنید؟

گیرم که می‌زنید
گیرم که می‌برید
گیرم که می‌کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید؟

- اکبر آزاد

Saturday, October 31, 2009

حکم سه نفره، من باختم


- موش کوچکی از ایوان پیش رو
به پستوی پشتی
خزیده است

- با چشم های شب بیدار و
دندانهای تیز خونخوار

- موش کوچولوی خوشگلی
موش فرفری، چش قلقلی

- با روسری گلدار و
لبخند غم انگیز کشدار

- به چریدن خون مرده ی قلب سیاهم
گذر انتقام
گزیده است

Friday, October 30, 2009

دیگرگونه مردی آنک که خاک را سبز می خواست

برای تو که بت شکستی نه چون ابراهیم پنهانی و در سکوت که در برابر چشمان نمرودیان:

در آوارِ خونينِ گرگ و ميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز ميخواست
و عشق را شايسته ی زيباترينِ زنان

که اين اش
به نظر
هديّتي نه چنان کم بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.


چه مردی! چه مردی!
که مي گفت
قلب را شايسته تر آن

که به هفت شمشيرِ عشق
در خون نشيند
و گلو را بايسته تر آن

که زيباترينِ نامها را
بگويد.
و شيرآهن کوه مردی از اينگونه عاشق
ميدانِ خونينِ سرنوشت

به پاشنه ی آشيل
درنوشت.ــ
رويينه تني
که رازِ مرگ اش
اندوهِ عشق و
غمِ تنهايي بود.



«ــ آه، اسفنديارِ مغموم!

تو را آن به که چشم
فروپوشيده باشي!»



«ــ آيا نه
يکي نه
بسنده بود
که سرنوشتِ مرا بسازد؟

من

تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن زدم.

صدايي بودم من
ــ شکلي ميانِ اشکال ــ،
و معنايي يافتم.

من بودم
و شدم،

نه زانگونه که غنچه يي
گُلي
يا ريشه يي
که جوانه يي
يا يکي دانه
که جنگلي ــ
راست بدانگونه

که عامي مردی
شهيدی;
تا آسمان بر او نماز بَرَد.



من بي نوا بندگکي سربه راه
نبودم
و راهِ بهشتِ مينوی من

بُز روِ طوع و خاکساری
نبود:
مرا ديگرگونه خدايي مي بايست
شايسته یِ آفرينه يي

که نواله ی ناگزير را
گردن
کج نميکند.

و خدايي
ديگرگونه
آفريدم».



دريغا شيرآهن کوه مردا
که تو بودی،
و کوه وار
پيش از آن که به خاک افتي

نستوه و استوار
مُرده بودی.

اما نه خدا و نه شيطان ــ

سرنوشتِ تو را
بُتي رقم زد
که ديگران
مي پرستيدند.
بُتي که
ديگران اش
مي پرستيدند.

- سرود ابراهیم در آتش، احمد شاملو

Tuesday, October 27, 2009

یک فنجان چای با آقای راسل

... اگر من مدعی می‌شدم که در منظومه شمسی میان زمین و مریخ یک قوری چینیی دور خورشید می‌گردد،هیچ کس قادر نبود مدعای مرا رد کند، مشروط به آنکه حواسم می‌بود که درادامه بگویم این قوری آنقدر کوچک است که حتی با قوی ترین تلسکوپ‌ها هم قابل رویت نیست.اما اگر تا آنجا پیش می‌رفتم که می‌گفتم چون مدعای من ابطال ناپذیراست جایز نیست عقل بشر به آن شک کند،به حق به یاوه گویی متهم می‌شدم. با این حال ،اگر وجود این قوری در کتب قدما تایید شده بود و آن را حقیقتی قدسی شمرده و هر یکشنبه در کلیسا درباره آن به وعظ می‌پرداختند و در مدارس آن را به ذهن کودکان فرو می‌کردند،تردید در وجود آن نشانه نامتعارف بودن تلقی می‌شد و شخص شکاک را در عصر روشنگری به نزد روانپزشک و در دوره پیش از آن به دادگاه تفتیش عقاید می‌فرستادند. ...

- برتراند راسل، نگاه کنید به قوری چای راسل

قصاص یا آدم کشی قانونی

اعدام به مثابه ی مجازات قاتل می تواند هم برای سکولارها و هم مذهبی ها یک جنبه ی منفی بزرگ داشته باشد. واقعیت این است که پلیس، دادگاه، شاهدین و حتی خود فرد مرتکب قتل همگی انسان هستند و هر یک به میزانی دارای ضریب خطا تلفیق این سامانه ها در هم نیز منجر به ایجاد ملغمه ی پر اشتباهی می شود که هیچ تضمینی بر درستی حکمی که صادر می کند نیست. این قضیه یه ویژه در ایران بغرنج تر است آنگاه که توجه کنیم در دادگاههای قتل از هیأت منصفه به عنوان نماینده ی وجدان عمومی جامعه خبری نیست. ( که یکی از مهمترین ارکان عدالت در دموکراسی هاست. بگذریم که در برخی از دادگاههای ایران هم که هیأت منصفه وجود دارد اعضایش انتصابی هستند تا انتخابی از متن جامعه)

از دید یک انسان سکولار هیچ دلیل منطقی و عقلانی بر درستی حکم اعدام وجود ندارد هیچ فیلسوف متفکر یا روشن فکر حقوقدانی دلیلی بر خردمندانه بودن این حکم و کمکش به بنیانهای جامعه ارائه نکرده است. واقعیت این است که تنها دلیل وجود حکم اعدام دلایل مذهبی (یا تاریخی) هستند که معلوم نیست از سنتهای بشر نخستین به مذهب وارد شده با بر عکس ولی به هر حال تنها دلیل وجودش در قوانین سابقه ی مذهبی جوامع است. به همین ترتیب است که می بینیم در بسیاری از ایالتهای آمریکا هنوز حکم اعدام هست در حالی که در بسیاری کشورهای آزاد دنیا این حکم برچیده شده. با این حال کم هم نیستند مذهبیونی که معتقدند هیچ سیستم انسانی – با در نظر گرفتن احتمال بالای خطا در آن – حق ندارد جان یک انسان را که خدا به او داده از او بستاند.

به نظر نمی رسد در شرایط کنونی قانونگذار تمایلی به برچیدن حکم اعدام داشته باشد. بهترین راه مبارزه با این حکم همان است که با کم کردن موارد اجرای آن تا حد ممکن، تشویق و همدلی با کسانی که از خون قاتل گذشت می کنند به ویژه در مورد قتلهای ناخواسته یا قتلهایی که در سنین پایین رخ می دهد جامعه مجاب شود که بدون این حکم هم می شود زندگی کرد و اینکه اجرا یا عدم اجرای آن نه تأثیری در آرامش خانواده ی مقتول دارد و نه در تأمین امنیت جامعه.

در مورد اخیر قصاص بهنود شجاعی و از آن سود بخشیده شدن مصطفی نقدی واکنش جامعه به هر دو مورد نشان از خیزش آگاهانه ی بخش پیشرو به حذف آرام این پدیده ی تلخ دارد. بنده به نوبه ی خود از خانواده ای که از خون مصطفی نقدی گذشتند سپاسگذاری می کنم. این یکی از بهترین اخباری بود که در این روزهای اخیر شنیدم. هرچند که هنوز کابوس بهنود شجاعی که بارها او را کشتند و زنده کردند تا پیش از حکم اعدام در برابر چشمانم است نمیدانم چه کسی مقصر است و شایعات درست هستند یا نه؟ با توجه به وجود حق قانونی چندان حرجی بر خانواده ای که حکم قصاص را اجرا می کند نیست ولی وای بر آنها که خانواده ای را وادار یا تشویق می کنند تا زیر بار بخشش نرود.

مردم استان کبک در کانادا سالها پیش برای مبارزه با کلیسا که حق انحصاری ثبت ازدواج را در اختیار داشت – دهه 1960- پس از ناامیدی از روشهای قانونی و حقوقی به روش دیگری دست زدند و آن این بود که به مرور شروع کردند به آغاز زندگی مشترک بدون مراجعه به کلیسا پس از چندی عملن ثبت ازدواج در کلیسا بلاموضوع شد و زمینه برای حذف این حق انحصاری فراهم شد. این حرکت که انقلاب آرام نامیده شد البته انگیزه های دیگری به جز ازدواج نیز داشت که به سلطه ی همه جانبه ی کلیسا بر جامعه بازمی گشت.

به وبلاگ محمد مصطفایی وکیلی که در این راه تلاش می کند نگاه کنید

Monday, October 26, 2009

خودکشی با سکوت بدون درد و خونریزی

فکر کنم امشب بارونی بشه. این شبا که تنها هستم وقتی بارونی میشه. ماشین رو برمی دارم میرم بی هدف زیر بارون می رونم و با صدای بلند موسیقی گوش میدم. بیشتر وقتا میرم تا لب رودخونه همونجا از تو ماشین رودخونه رو تماشا می کنم بهش می گم «خودکشی با سکوت بدون درد و خونریزی» یه جنازه ی لب مرگ میره می میره یه آدم زنده برمیگرده خونه. تازگیا گیر دادم به بنیامین و یو تو. بنیامین به نظرم کارای قشنگی کرده هیپ هاپ خون خوبیه فقط کاش تو آلبوماش یه کم از پاپ کم کنه و به هاپ اضافه کنه! یوتو هم که واقعن محشره بهش میگم پینک فلوید نوین. استفاده ی خوب از فناوری به ویژه نور و صدا، پخش مستقیم این کنسرت آخری از طریق یوتیوب و توجهش به صلح، آزادی و دموکراسی منجلمه جنبش سبز ایران رو باید به زیباییهای موسیقیش افزود که این آخری یعنی توجه به ارزش های بشری در بین گروهای آمریکایی خیلی پرسابقه نیست یا اگر بوده هیچ وقت اینقدر محبوبیت نداشته.

پ.ن. البته انگار یوتو آمریکایی نیست مطمئن نیستم ولی شاید ایرلندی باشند باید اطلاع دقیقتر بگیرم

تراختور تبریز دل ما رو زیر و رو کرد

پس لرزه های انتخابات ما رو هم تکون داده. از بعد از انتخابات میلی به تماشای فوتبال نداشتم. امروز خودم رو راضی کردم نشستم یه ربع آخر پرسپولیس تراختور رو ببینم. همه میدونن که من پرسپولیسی بودم همیشه. جالب اینجا بود که داشتم دوش می گرفتم که شنیدم گل به ثمر رسید شنیدم که تراختور گل زده بعد که اومدم بیرون دیدم نه پرسپولیس زده تعجب کردم چطور ممکنه این همه اشتباه شنیده باشم ... کمی گذشت هی دیدم با فرصتهایی که بازیکنان تراختور از دست می دهند عصبی میشم ... جل الخالق رفتم جلوی آینه با انگشت زیر چشمم رو نگاه کردن زبونم رو نه چیزیم نبود فقط طرفدار تراختور شده بودم! یه جور شگفت آوری کیفور می شدم وقتی اون همه تماشاگر تو ورزشگاه آزادی فریاد می زدند آذربایجان ... یاشاسین هویت خودشون رو در جایی فریاد می زدند که به صورت فیزیکی در آذربایجان نبود و اصلن کم هم نبودند. یه دفعه فرصت برای پرسپولیس ... فریادم از چلمن بازی دروازه بان تراختور رفت هوا. وقتی تراختور یک دقیقه مونده با آخر بازی یه گل زد اونقدر خوشحال شدم که نگو ولی حیف شد که باختند ... چرا میگم این از پس لرزه های انتخاباته شاید تو یه پست دیگه توضیح بدم ولی فکر کنم بعضی از دوستان بتونند خودشون ربطشو پیدا کنند. راستی مدیرعامل پرسپولیس کیه؟ سرمربی تراختور چی؟

پ.ن.: چند وقتا پیشا یه پیشنهادی داده بودم. خوشحالم که می بینم هر روز بیشتر و بیشتر در وبلاگستان این مسئله مطرح میشه و در سایتهایی مثل بالاترین هم امتیازهای بالا میگیریه. نمونه ی اول اینه که یکی از پرسابقه ترین کاربران بالاترین پست کرده و یکی دیگه هم این که خیلی امتیاز بالایی گرفته تا حالا در بالاترین

Friday, October 23, 2009

در آستانه ی رخداد بزرگ

نمیدونم چرا هر بار میرم اینجا شاعر میشم. اینم یه شعر تر و تازه قابل توجه امپرسیونیستهای عزیز ولی اکسپرسیونیستها زیادی جدی نگیرید! خلاصه پنج دقیقه هم نشده هنوز

صفحه ی خالی زیاد شد
در کتاب تاریخ واژگان فاحشه
زمان ذهن مرا
برگ به برگ
تهی به خواندن گذراند
***
گاهان بسیاری است اینک
تا در انتظار حرفی از واپسین انسان
واپسین کلام خود را
دوشیزه وار
سکوت کرده ایم
همه ی ما!
همه ی ما؟

Thursday, October 22, 2009

زیر پل

... بدون اینکه دست خودمون باشه میندازنمون تو گود. با قصه ی پوریای ولی بزرگ میشیم و کمر می بندیم که جا پای جهان پهلوان تختی بگذاریم ولی خیلیامون میشیم سوریان – مجیزگوی خودکامگان – به هر حال باید کشتی گرفت با روزگار بدکردار. هرچی چغرتر باشی روزگار هم سفتتر و فرزتر مبارزه می کنه – خواجه ی شیراز میگه سخت می گیرد روزگار بر مردمان سخت کوش – میدونی که آخرش می بازی راه گریزی نیست چون مرگ نشسته تا جبر رو تو چشمات فرو کنه اگه تا اون موقع ندیدیش ولی نمیخوای همینجوری بی خیال مبارزه بشی

منم دارم کشتی می گیرم – از حالا به مانی هم یاد دادم یه خم دو خم اشکل گربه فیتیله پیچ بارانداز و سرانجام پشت خاکی – خیلی وقته فکر کنم از پونزده سالگی جدی شده قضیه. یه وقتایی خوشگل روزگارو فیتیله کردم زشت وزیباش کردم که بیا و ببین. ولی راستیتش بیشتر عمر تو پل بودم. همیشه یه جوری از زیر پل در رفتم تا حالا ولی این آخری خیلی سنگینه چار سالی طول کشیده تا حالا. نمیدونم تهش چی میشه ولی بنا ندارم بشکنم. حالا نه! برام مهم نیست که سری تو سرا در بیارم بیشتر دلم میخواد نبازم نه تا وقتی که قاضی میدان مثل همیشه مجبور به جرزنی بشه و با زدن زنگ مرگ به نفع روزگار ناداوری کنه

پس تا اون روز ای روزگار بجنگ تا بجنگیم ...

Wednesday, October 14, 2009

یک خبر خوب

همه اسم بهرام گور رو شنیدیم و داستان مهارت او را در شکار گورخر ولی خیلیها این پرسش رو همیشه داشتند که مگه ایران هم گورخر داره یا داشته؟ اگرچه در زمان بهرام گور پهنه ی ایران خیلی بزرگتر از این بوده که امروز هست و لازم نیست حتمن اون گورخر در ایران امروز زندگی بکنه ولی چیزی که من همیشه از صاحبنظران شنیده بودم این بود که این نوع خاصی از گورخر بوده که راه راه نبوده و نسلش هم در حال حاضر منقرض شده ولی خوشبختانه انگار اینطور نیست. این گزارش نشون میده تعدادی از این گونه در سرزمین اسمشو نبر نگهداری میشه. کاش میتونستم برم ببینمشون

Tuesday, October 13, 2009

بی خوابی بیدلی ... امان از این همه ..خلی

یه چیزایی هستند که از آهن ساخته میشن. خوب کی گفته اینا دل ندارند. یه نمونه از این چیزا هواپیماست. من همیشه فکر میکردم هواپیما دل نداره ولی امشب با این دو تا چشمام دیدم که دویست نفر آدم رفتند تو هواپیما یعنی دست کم وقتی آدم توش هست یعنی خوب دلم توش هست ولی چیزی که عجیبتره اینه که این هواپیمایی که امشب از اتاوا به مقصد لندن پرواز کرد یه دل دیگه هم توش بود که هیچ کس باهاش سوار نشده بود. خوب آدم وقتی عشقش با دو تا پسراش تو یه هواپیما باشن دلش هم باهاشون میره اونوقت خودش بی دل برمیگرده خونه و نمیخوابه

Wednesday, September 30, 2009

لرزم لرزانه

نیما با پدربزرگش لری می رقصه


video

Tuesday, September 22, 2009

امید سبز از زخم سهراب می روید چون گل سیاوشان

نه الان اصلن وقتش نبود که برگردم ولی نشد جوگیر شدم حیفم اومد نتونستم مقاومت کنم. ترجمه ی ترانه ی زیبایی از ایرج رحمانپور خواننده ی لر. اینجا میتونید نماهنگش رو ببینید. هم ترجمه و هم شعر رو از اینجا برداشتم ولی بعد ناچار شدم کلی تغییرات در ترجمه بدم

آسمان بر قله ی کوهها هلهله ی روشنی سر می دهد
در گفتگوی هم زمین و هم آسمان با هم حرف، حرف امید است

تو سبزی که سبز می بینم تو سبزی که سبز می خوانم
درست مانند چلچراغی خانه و زندگی ام را روشن می کنی

قشنگ و نرم و نازی چون نم نازنین باران
چون راز سینه ی بهاران درمان دشت های خشکی

غروب ابری دلگیر که ایل با صدای زنگ از راه میرسد
تو چون شور و شوق پرواز، بالها را به یاد میاوری

آرزوها بر تو سوارند درست چون تیر آرش
از ته دل که گریه می کنی خون سیاوش جوانه می زند
(کنایه از رستن گل سیاوشان در محل ریختن خون سیاوش)

از لبانت چون پر سیمرغ، زخم سهراب می نوشد
سپری برای چشم های اسفندیار تا خشم رستم بخوابانی
(این مصراع رو اصلن مطمئن نیستم بعضیا ترجمه کردن اسبت بعضیا هم گفتند اسفندیار)

نارگونه هایت راز سرخی گم گشته ی انارستان است
ولبخندت رنگ بازی آفتاب است پس از باران

آنگاه که می آیی همه ی داغهای درشت از یاد روزگار می روند
با تمام زور بازوهایت آفتاب را بر دوش می کشی

Monday, September 07, 2009

مرغ سحری شدم دوباره

بعد از چند وقت گیجی پس از انتخابات و فجایع پس از اون که هنوز هم تصاویرش از ذهنم پاک نمیشه خیلی تلاش کردم فضای این وبلاگ رو دوباره زنده کنم. نمیدونم دوستان توی ایران چه نظری راجع به این کار من داشتند اگرچه امیدوارم بر من ببخشند اگر به دلیل نبودن در فضا حرفای بی ربط زدم. به هر حال دوست دارم بدونند همیشه دلم باهاشونه. امشب یه پیشامدی شد که اوضاعم رو خیلی مرغ سحری کرد بیشتر یه موضوع شخصیه ممکنه چند روز یا چند ماه طول بکشه نمیدونم به هر حال برخواهم گشت این شعر هم برای دل خودم:

روز من کوچک و سرد است
حس من پر کش آمدن وسوسه ی تنهایی است
حس من مثل این آمدن و رفتن و شب بودن توست
حس من مثل این است که تو مثل روز من خاموشی
مثل این است که شب پر پیمانه ی تنهایی من
مثل این است که شب خاموش است
مثل این است که شب سنگین است
مثل این است که تاریکی من دیرین است

پ.ن. البته پستاتونو میخونم شایدم کامنت دادم

استاد سبز

بخشی از یادداشت علی اکبر شکارچی استاد کمانچه ی لرستان در مورد استاد شجریان بخونید:

حنجره انسان، اولین سازی است که خداوند در ذات بشر برای خلق زیبایی نهاده است، اگر چه سرچشمه اولین نغمات و ترانه‌ها کار و زندگی انسان است ولی به نظر می‌رسد سازهای اولیه با الهام از این هدیه الهی ساخته و پرداخته شده‌اند و هیچ سازی به اندازه حنجره انسان قادر به خلق زیبایی، بیان اندیشه و بیان احساس نیست. به همین دلیل همیشه در دنیا خوانندگان نزد مردم عزیز و محترم بوده‌اند.

استاد شجریان یکی از خوانندگان عزیز و گرانقدر میهنمان است که آواز پرشوق و مهرانگیزش در طول حیات هنری خود در این سرزمین هویت قومی و هویت ملی را با سربلندی در سراسر ایران پیش چشم جهانیان به بلندای دماوند تثبیت نموده‌اند. شجریان از حدود سال‌های 1350 به این سو با انتخاب اشعار مردمگرا لحظه‌ای از اندیشه و آرمان‌های مردمی ایرانیان غافل نمانده است. شما یک بیت و یک آواز او را جز مهر به انسانی نمی‌یابید. او هرگز دهانش را جز به ترانه خوشبختی مردمش باز نکرده است.

...

Sunday, September 06, 2009

زنده را مرده جار می زنند

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌گوید. مُرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست!»

کتاب کوچه /ب2/ص1463

به نقل از آی طنز

Saturday, September 05, 2009

پایه های سست خودکامگی

یک بسیجی میشناختم که یکی از بزرگترین لذتهای زندگیش این بود که تعریف کنه دانشجوها رو چطوری کتک زدند با جزئیات هم می گفت که مثلن فرض کن میخ کوبیده بودن به تخته و با اون افتاده بودن به جونشون که این رو در حضور خودم و بابام تعریف می کرد ... بگذریم نون و نمکی خورده بودم باهاشون و هنوز به احترام دوستیش با عموهام رودرروش وای نمیستم ولی تو این روزها دیگه طاقت نیاوردم به پسرش ایمیلی زدم پر از پرسش و گلایه و دردل خواستم به باباش پیغام برسونه ولی نرسونده بود معلومه که بدجوری فاصله افتاده البته با احتیاط حرف زده بود ولی فکر کنم جوابش گویا باشه:

... نظرات اکثر دانشجویان و جوانان یکسان است و من در رابطه با این موضوع به یک شعر نو بسنده کردم که امیدوارم بپسندی:

ای تبر این را از من نشنیده بگیر
و از بهر سوز آن
همچون ماهی مرده در حسرت نگاه آب بمیر
این را از من نشنیده بگیر
که سرهای این درختان جوان
به جان شما غبطه می خورند

اگه بیام ایران برای باباش یه شال سبز سوغاتی میارم

Thursday, September 03, 2009

ماه بود و روباه

در مورد این کتاب نوشته بودم یه بار اینجا. اوایل که مانی فیلمش رو دید خیلی خاطرخواهش شده بود و هر شب با این کتاب میخوابید ... خلاصه بعد از یه مدت هر موقع ماه رو میدید هی بالا می پرید که ماهو بگیره بیاره خونه میگفتم بابا نمیشه میگفت روباه بیاد ماه رو بگیره این داستان ادامه داشت تا اینکه یه روز برای اینکه قضیه خاتمه پیدا کنه اینجوری بهش گفتم که ببین باباجون ماه رو فقط یه بار همون روباه تو قصه تونست بگیره بعدشم برد یه جایی گذاشتش که دیگه دست کسی بهش نرسه! اینجوری خیلی بهتر شده حالا. الانم متقاعد شده که تنها راه اینکه دستش به ماه برسه اینه که فضانورد بشه و برای این منظور باید هر شب مسواکش رو بزنه که یه وقت تو آزمون فضانوردی به خاطر دندون خراب رد نشه! دیشب مسواکش رو نمیخواست بزنه ناچار شدم یادش بندازم که ممکنه نتونه فضانورد بشه راضی شد مسواک بزنه تموم که شد گفت خب حالا بریم ماه! ...

Tuesday, September 01, 2009

واژگان تو برای ثبت در تاریخ


فرهنگ لغت نیما در آستانه ی یک سالگیش
دَدَ: یعنی همون بیرون، بیرون رفتن، بریم بیرون
دَ: در
اَب: آب
چی: چی
داتی: داکی، دالی
آیه: آره
نه: نه


Sunday, August 30, 2009

شک دارم به همزبانی زندانی و زندانبان


...
حرمت نگه دار دلم، گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین
نه، نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
...

- زنده یاد حسین پناهی

Saturday, August 29, 2009

یا هنوز نفهمیدی یا خودتو به نفهمی میزنی

ای مفتی شهر! از تو بیدارتریم
با این همه مستی ز تو هشیارتریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان
انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟

- خیام

Friday, August 28, 2009

میدونم منو میخواستی

ترانه ی Hello لیونل ریچی از اون کارای تکه که کم پیش میاد توازن شگفت آمیز و سحر انگیز صدا و موسیقی خیلی منو جذب کرده همیشه تو این کار. از اینا گذشته این آهنگ برای من یادآور یک لحظه ی ناب در روزگاران نه چندان دوره لحظه ای که هم یادآور حسرته و هم آبستن یک راز گمشده لذت راز بودنش اما صدهابار شیرینتر از اون حسرت گذراست. تا کی این راز ما بزاد خدا میدونه شایدم سقط بشه!

I've been alone with you inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for?

من همیشه در ذهنم با تو تنها هستم
و در خواب و خیالم هزار بار لباتو بوسیدم
گاهی میبینیمت که از بیرون اتاقم رد میشی
سلام؟! دنبال من می گشتی؟
I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted, (and) my arms are open wide
'Cause you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much, I love you ...

میتونم تو چشات ببینم
میتونم تو لبخندت ببینم
که تو همه ی چیزی هستی که می خواستم، آغوشم برات بازه
چون (میدونم) میدونی باید چی گفت
و میدونی باید چیکار کرد
و من فقط خیلی دلم می خوام بگم که دوست دارم
I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again how much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello, I've just got to let you know

کاش میتونستم تابش آفتاب رو از تو موهات ببینم
و هی بهت بگم که چقدر تو فکرتم
گاهی فکر میکنم الانه که قلبم سرریز کنه
با توام! باید هرجوری هست بهت بگم
'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying, I love you ...

که فکر میکنم کجا هستی
فکر می کنم چیکار میکنی
یه جایی احساس تنهایی می کنی یا کسی هست که عاشقت باشه؟
به من بگو چطور باید قلبت رو برد؟
که من هیچ نمیدونم ازش
ولی بذار اینجوری آغاز کنم که بگم دوست دارم
Hello, is it me you're looking for?
'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying ... I love you

سلام! دنبال من می گردی؟
نه که من همش تو فکر اینم که تو کجایی
فکر می کنم چیکار میکنی
یه جایی احساس تنهایی می کنی یا کسی هست که عاشقت باشه؟
به من بگو چطور باید قلبت رو برد؟
که من هیچ بلد نیستم
ولی بذار ایجوری آغاز کنم که بگم دوست دارم